|
یادداشت های پراکنده
|
سلام .
+ اول باید بگم راجع به نکته ای که جدیدا ْ اکثر افراد اطرافم شدن Anti boy و یا عده ی دیگه شون شدن Anti girl ! من اصلا به چنین دسته بندی هایی اعتقاد ندارم . یعنی چی ضد دختر ضد پسر ؟ یادمه رفته بودم مهمونی ، یکی از دوستان بلند شد و سر یه بحث ساده همه ی پسرا رو به بد و بیراه گرفت . به عقیده ی من کار شایسته ای نیست چون نه آقایون از خانوما ذاتاْ برترن و نه خانوما از آقایون . آدم هایی برترن که شخصیت و منش بهتری داشته باشن نه صرفاْ جنسیت خاصی داشته باشن . تفاوت های ذاتی خانوما و آقایون خیلی عمده نیست و بسیاری از خصوصیاتی که آقایون دارن و خانوما میگن پیف پیف و خصوصیاتی که خانوما دارن و آقایون میگن ایش ایش ، اکتسابی و قابل تغییر به بهترین وجه ممکنه . پس نیازی نیست ما ضد پسر / دختر باشیم چون سودی نداره ! خیلی کسل کننده اس بحث سر خصوصیات بد دخترا و یا پسرا ! همه عیب و نقص دارن و بچه گانه ترین شکل ممکن اینه که بخوایم نقاط ضعف همدیگه رو به رخ هم بکشیم . بچگانه نیست ؟
+ من معتقدم که ورود هیچ شخصی به زندگی شخص دیگه ای اتفاقی و بر حسب تصادف نیست و همه هدفمند وارد زندگی همدیگه میشن . این ورود می تونه نوشته های یک وبلاگ دور افتاده که افکار یک دختر جوون باشه و یا صمیمی ترین دوستانی که داریم . افرادی که وارد زندگی ما میشن همیشه تاثیر مثبت ندارن و بعضیاشون تنها با تاثیرات بدشون بهتر فکر کردن رو بهمون یاد میدن اما در هر صورت به اقتباس از نوشته ای که توی وبلاگ لیلی خوندم ، آدما وقتی میفهمن که هدفمند وارد زندگی همدیگه میشن بیشتر می تونن بهم احترام بذارن . از اون جایی که ورود هیچ کس اتفاقی نیست ...
+ ۸/۸/۸۸ من که روزی سرشار از روزمرگی بود . ۸ تا کار داشتم که همشون فعالیت علمی و درسی بودن و توی این تداخل شگفت انگیز هشت ها ، ۸ تا کار من تقریبا انجام شد اما خب هدفم این بود که روز خاصی بشه که درس ها این امکان رو از بین برد . فکر نمی کنم تو کل عمرم قد این جمعه خاص درس خونده باشم ! اینقدر کار داشتیم که خدا میدونه . اما خب ۹/۹/۹۹ اینجوری نخواهد بود . با بچه ها ۹/۹/۹۹ ساعت ۹ صبح در فرودگاه قرار گذاشتیم و احتمال دادیم که مینا ، رومینا ، هاله و ویدا با یه دو جین بچه بیان که مرتباْ میگن مامان مامان !
من : قول نمیدم آخه آخر ساله اما تلاشمو می کنم که برای میتینگ ۹/۹/۹۹ بیام ایران . ![]()
شترررررق ( افکت صدای کتک هایی بود که به سمتم روانه شد ! )
+ تو انتخابات شورای دانش آموزی خیلی اتفاقی و محض خنده هاله اسم یلدا رو نوشت و امروز دیدیم رای آورده بود ما از خنده ترکیده بودیم . ویدا هم محض خنده تو انتخابات شورای بسیج اسم حورا رو نوشته بود ( اصلا ما میفهمیم بسیج رو چه جوری مینویسن ؟ ) موقع انتخابات نوشته بودن تو برد : هورا ! یه وضعیتی بود . یلدا می خواست خرخره هاله رو بجوئه ! حالا هم هیچ کار نمی تونه بکنه . انتخابات ما خیلی مهیجه و با بقیه مدارس تفاوت های زیادی داره مثلا تبلیغات میشه بالا بردن ظرفیت المپیاد شیمی برای پایه اول ! البته سارا امسال شاهکار کرد و تبلیغاتش شده بود دیدار با کریستین رونالدو و مسی و بازیگران بالیوود نظیر شاهرخ خان و اینا !
پ . ن ۱ : حالم دیگه داره از واژه ی امتحان بهم می خوره ! هر روزی و گاهی روزی چندتا . تفریحات سالم معلما امتحان گرفتن و برای بچه ها امتحان دادنه . احساس می کنم اشباع شدم از درس !
پ . ن ۲ : پارس تم که سرویس دهنده ی قالب وبلاگم بود فکر کنم دچار مشکل شده و سحرناز بهم کمک کرد و این قالب با نمک نتیجه سلیقه ی اونه . خوشگله نه ؟
نکته : وبلاگم فردا یک ساله میشه . تولدت مبارک Funny World .
نوشته : این زبون قالب خیلی جالب شده اما خب قالب خوندنه منتها لینک پیمان خراب شده که باید بره یقه نایت اسکین رو بگیره .
بعدا نوشت : این قالبی که گذاشته بودم الان دیگه نوشته های عادی رو هم نشون نمیده . عوضش می کنم و بعد از حل شدن مشکلش همون قالب انتخابیه سحرناز جون رو میذارم .
خاطرات مدرسه
+ جشن تولد مهلا بود و تصمیم گرفت که توی کلاس بعد از وقت بگیره . این مینا یک وظیفه بیشتر نداره و اونم دق دادن مائه . چیه این موجود ؟ مهلا ما رو یعنی توده ی ما رو برای تولدش دعوت کرده بود اما این مینا بهمون روز قبلش نگفته بود که کادو بخریم واسش . خلاصه داشتیم بادکنک باد می کردیم و مرجان هم کیک و بقیه وسایل رو آماده می کرد که من زدم دو تا بادکنک ترکوندم ! این مینا چون دچار خودشیفتگی مزمنه و تصور می کنه که ممکنه ما تولدش یادمون بمونه مداوما میگفت که واسه تولد من این کارو کنید و اون کارو کنید ! ایش ایش . این رومینا هم وقتی می خواد از رو مشق های مینا رونویسی کنه خیلی دلقک میشه ! من میگم مینا نمی تونه شما میگید می تونه .
سارا : مینا جون پاشو یه قری بده !
- من فقط تانگو اونم با ذکور !
حورا : برم سرایدار رو بیارم ؟
سارا یهو وحشیانه پرید رو حورا و گفت : اون که مال منه ! تو اجازه نداری اسمشو بیاری !
من : بابا این کارگرا که دارن اونور خونه می سازن خیلی با پرستیژ و با کلاسن . اونا رو می خوای ؟ آخه فکر نکنم کس دیگه ای حاضر باشه با تو برقصه ! ![]()
خلاصه کیک خوردیم یه خورده هم واسه مهلا لاو تصنعی (
) ترکوندیم و این رومینا بلند نشد و نشد و رو نویسی کرد .
من : ملت پنج شنبه بریم کنسرت ؟
مینا : آره آره مهمون سانی !
من : من پول بلیط رو بدم و بعد پاره اش کنم بندازمش تو سطل آشغال بهتر از اینه که بدمش به تو !
حالا مینا وحشیانه می خواد بیاد و خرخره منو بجوئه که با حورا برخورد می کنه و اینا . یهو یه خانومه در ابعاد وحشتناک اومد و در کلاس رو باز کرد و گفت : مگه مدرسه جای این قرتی بازیاس ؟ مگه مدرسه تعطیل نشده ؟ مگه مدرسه خونه خاله اس ؟ مگه مدرسه جای جشن تولد گرفتن و کادو دادنه ؟
من رو به رومینا در جواب متلک های خانوم ابعاد گندهه : تربیت از تعلیم بهتر است ! آلبرت اینشتین !
رومینا : لولی ! این از امام خمینی بود . ![]()
+ در کانون زبان با الناز وایستاده بودیم که من گفتم : الی الی ! بریم تو کانون آب بخوریم ؟
- برو باو ! عمرا من باهات بیام الان ننه ام میاد و اعصابش رو ویبره اس . بیا بریم برات مینرال واتر بخرم .
یه بنده خدا رد شد و گفت : آره واسش یه مینرا واتلی بخر !
من و الناز : ![]()
الناز : همینی که گفت رو بیا بریم بخرم واست . ![]()
+ انتخابات شورای دانش آموزی بودش امروز . من رفتم متشخص رای بدم . یکی از دانش آموزان سال سوم رو به من : بسیجی هستی ؟
همین که اینو گفت تمام ملت اطرافمون منفجر شدن ! ![]()
![]()
خودش : باب این به قیافه اش هر چیزی میاد جز بسیجی ! برو بچه اونجا رایتو بنداز !
مشغولیت های ذهن من
بذارید من از اول شروع کنم . اینجانب سانیا متخلص به سانی زلزله با شماره شناسنامه ... ! باب بذارید از چیزهای مهم تری بگم . آها ! من اصولا ْ خیلی به خودم ، دوستام و آینده ام فکر می کنم . قبلا ْ هم گفتم دوست دارم چه جوری آدمی باشم و چه خصوصیاتی رو داشته باشم . خیلی آدم بلند پرواز و قدرت طلبی هستم و اصولا ْ دنیای من با دنیای خیلی از دخترای هم سن و سالم متفاوته من یه جای دیگه سیر می کنم . شاید طبیعی نباشه اما من به هیچ وجه دغدغه هام از جنس دخترای اطرافم نیست . مگه چیه ؟ در ضمن آدم نباید آرزوهاشو محدود کنه به شغلش و خانواده اش و اینا . من همیشه گفتم که ما آدم ها خیلی ماموریت های مهم تری داریم . شاید اون آدم بعدی که قراره با ایده اش دنیا رو نجات بده خود تو باشی ! شاید اون کسی که قرار در دانش بشر تحولی عظیم به وجود بیاره خود تو باشی ! خود من ! خود ما ! بیاید بلند پروازانه فکر کنیم . موقعیت های عالی برای افرادی با ذهن عالیه ! گفتم که نگید نگفتی . ![]()
امروز از صبح تا عصر برای کار زحمت کشیدیم و هاله با اینکه عضو گروهمون نبود ، واقعا زحمت کشید و کلی از طراحی ها رو انجام داد . البته برای خودشم بد نشد چون استعدادش در کاریکاتور کردن همه ی اقشار کشف شد . می تونم بگم که پروفسور پرویز شهریاری رو مثل دلقکی کشیده بود که چند وقت پیش تو سیرک دیده بودم ! خلاصه همه خیلی متین داشتن کار می کردن و به سوالات دوقلوها راجع به ناهار جوابی ندادن و آخرش چی شد ؟ ناهار به یاد موندنی ما بعد از اون همه تلاش شد نون ، پنیر و هندوانه ! اوضاعی بود خنده دار که نگید . در اثر نبودن چنگال کافی هندوانه ها رو با کارد بریدیم و با قاشق (!) خوردیمشون . این رومینا که بگم خدا چی کارش کنه میدونه من به اسم پسر مورد علاقه اش هم آلرژی دارم هی ازش چرت و پرت میگفت و من دو دفعه غذا رو گلوم گیر کرد . بعد از تموم شدن این ناهار مفصل (!) با هاله رفتیم تو محوطه بشینیم تا ابوی گرام بنده قدم رنجه کرده و بیان دنبالمون .
نشسته بودیم رو چمن که هاله هی سبزه گره می زد و می گفت مثلا رومینا و **** و یا هاله و ****! منم همونجا نشسته بودم و هر کاری که هاله می کرد منم تکرار می کردم و واسشون سبزه گره می زدم ! بعد هم کلی باعث فرسایش خاک شدیم در حدی که دو تا ازپسرای نسبتا متشخص (!) از ما خواهش کردن که کمتر سبزه های بی گناه رو بکنیم ! خلاصه گفتیم در راستای حفظ محیط زیست که بریم قدم بزنیم اندکی و دیدیم یک زن و شوهر مسن با سر جوونشون دارن تو محوطه خانه ریاضیات (!) از هوای پاییزی لذت می برن و آقائه رو ویلچر بود که من هم یک لبخند سانیایی ( گونه ی عمیق لبخند که گاهی پیش میاد ) نثارش کردم و ایشون هم یک گل بنفشه بود داد به من و گفت که یاد دخترش میندازمش ! خیلی رمانتیک شده بود . خیلی عروسک بود . خلاصه باز با هاله به قدم زدن ادامه دادیم که آقای ابوی سرانجام رسید و ما رو نجات داد . در مسیر خونه هاله اینا بابام کلی از خاطرات دوران کودکی من با خودش رو تعریف کرد و هی گفتش حالا اون دختر کوچولو و من داشت باورم می شد که هنوز همون دختر کوچولو ام .
در همین اثنا که گل می گفتیم و دل و قلوه و اینا فهمیدم که فردا امتحان زیست داریم و من خیلی از مطالب رو هنوز نخوندم و الان هم تمومش نکردم و هنوز همه شو نخوندم ! تازه امتحان زبان هم داریم که چون زبان آسونه قصد دارم فردا بخونم . یادم اومد که کلی شیمی هم باید بخونم و البته ناگفته نماند که باید مقدار زیادی هم ریاضی حل کنم . اما از اون جایی که شاعر میگه سخن دوست خوش تر است من بازم ادامه میدم . ![]()
تو مدرسه زنگ زبان فارسی معلم داشت برای تحقیق مون نظر سنجی می کرد و می گفت : خب اصلا این نسل حافظ میپسنده ؟ اگه میپسنده چه بخشیش باب میلشه ؟
من : اشعار عاشقونه .
حدیث : فال !
دبیر : ![]()
پ .ن : باب نه اشعارش باب میل منه نه فالش !
آها می خواستم یک مطلب بذارم از کورت توخولسکی ! خیلی این نوشته اش جالبه .
حرف های جنین
همه از من مواظبت می کنن : از کلیسا بگیر برو تا دولت و دکتر و قاضی .
من بایست رشد کنم و بزرگ شم . بایست نه ماه آروم و بی دغدغه بخوابم . بایست بذارم اون تو بهم خوش بگذره . هر چهار تایی برام آرزوی خیر دارن . ازم محافظت می کنن . بالا سرم کشیک میدن . خدا به داد برسه اگه پدر و مادرم بخوان بلایی سر من بیارن . هر چهارتایی می ریزن سرشون . هر کی دست بهم بزنه مجازات میشه . مادرمو سوت می کنن تو زندون . بابامو هم پشت سرش . دکتری که مرتکب این کار شده بایست طبابت رو بذاره کنار . قابله ای رو که تو این کار دست داشته حبس می کنن . من کلی قیمتمه .
همه از من مواظبت می کنن : از کلیسا بگیر برو تا دولت و دکتر و قاضی .
نه ماه تموم وضع به همین منواله . اما بعد از نه ماه بایست خودم ببینم چه جوری می تونم سر کنم .
سل بگیرم چی ؟ هیچ دکتری به دادم نمی رسه .
شیر چی ؟ خورد و خوراک چی ؟ هیچ اداره دولتی نیست که به دادم برسه .
رنج و نیاز روحی اگه داشته باشم چی ؟ کلیسا تسکینم میده . اما مُسکن کلیسا که شیکمم رو سیر نمی کنه .
خلاصه نه چیزی برای سق زدن دارم نه برای گاز گرفتن . اینه که می رم دزدی و درجا یه قاضی میاد و میده حبسم کنن .
تو این پنجاه سال عمر ، کسی حالم رو هم نمی پرسه . خودم باید گلیمم رو از آب بکشم بیرون . اون وقت نه ماه تموم خودشونو می کشن اگه کسی بخواد منو بکشه ...
خودتون قضاوت کنین :
این نه ماه مراقبت کردن اینا کار عجیب و غریبی نیست ؟
نکته ی دیگه که دوست داشتم راجع بهش حرفی بزنم برنامه ریزی هستش . من می دونم باید چه کارایی رو انجام بدم اما شاید نمی تونم برای انجام دادنشون برنامه ریزی کنم . من باید درس بخونم ، به زبانم بپردازم ، تو فعالیت های خانه ریاضیات اقلاً تا سه هفته ی دیگه شرکت کنم ، یک سری مطالعات جانبی داشته باشم و در آخر تفریح و استراحت . اینا عمده کارایی هست که باید انجامشون بدم اما گاهی وقت کم میارم و گاهی چون موفق نمی شم مطابق میلم برنامه ریزی کنم ، کلا بدون برنامه همه ش رو انجام میدم و نتیجه اش میشه یه روز اصلا هیچ مطالعه جانبی ندارم و یک روز هیچی درس نمی خونم . پیشنهادی دارید ؟
پ .ن : خیلی شلوغ و پلوغ نوشتم ! ![]()